close
تبلیغات در اینترنت
عباس غزالی:با آلبوم عکس گذشته خاطره بازی می کنم
loading...

basijemamali

دوربینسفید کننده دندان چقدر خاطره بازید؟به نظر من هر انسانی روی کره زمین خاطره باز است. یعنی انسانی وجود ندارد که خاطره باز نباشد. چون همه ما دل داریم و پر از احساس هستیم و طبیعتا خاطره با این عوامل در کش و قوس بوده و دست و پنجه نرم می کند. گاهی یک قطعه عکس، گاه یک خیابان، گاه یک مغازه، یک ترک آهنگ، یک مدل لباس، یک فیلم، یک کتاب یا یک بیت شعر، هرچیزی می تواند خاطره انگیز باشد.با چه چیزهایی بیشتر خاطره بازی می کنید؟من با آلبوم عکسی که از گذشته دارم خاطره بازی می کنم. هر زمان به بهانه های مختلف آلبومم…

عباس غزالی:با آلبوم عکس گذشته خاطره بازی می کنم

basijemamali بازدید : 22 دوشنبه 18 اسفند 1393 نظرات ()

دوربین
سفید کننده دندان

چقدر خاطره بازید؟

به نظر من هر انسانی روی کره زمین خاطره باز است. یعنی انسانی وجود ندارد که خاطره باز نباشد. چون همه ما دل داریم و پر از احساس هستیم و طبیعتا خاطره با این عوامل در کش و قوس بوده و دست و پنجه نرم می کند. گاهی یک قطعه عکس، گاه یک خیابان، گاه یک مغازه، یک ترک آهنگ، یک مدل لباس، یک فیلم، یک کتاب یا یک بیت شعر، هرچیزی می تواند خاطره انگیز باشد.


با چه چیزهایی بیشتر خاطره بازی می کنید؟


من با آلبوم عکسی که از گذشته دارم خاطره بازی می کنم. هر زمان به بهانه های مختلف آلبومم را ورق می زنم خاطرات گذشته، دوران کودکیم و لحظاتی که تبدیل به فریم و عکس شده اند، من را به آن زمان برده و این خاطرات زنده می شوند و خاطره بازی شروع می شود.

تاکنون برایتان پیش آمده که یک صحنه، یک مکان یا دیالوگی برایتان بسیار آشنا باشد، انگار دقیقا این صحنه را در زمان دیگری تجربه کرده اید؟ اگر بله فکر می کنید منشاء این احساس چیست؟

بله، برای من گاهی اتفاق افتاده و همیشه دوست دارم که بیش از این ها این اتفاق را تجربه کنم چون هر بار پیش آمده کلی کیف کرده ام. گاهی در زندگی آدم اتفاق می افتد که صحنه را واقعی می بیند یا دیالوگی را عنوان می کند یا می شنوند و همان لحظه جرقه ای در ذهن آدم می زند که با خودش می گوید: اِ من این صحنه را قبلا دیده بودم و من فکر می کنم معمولا این صحنه در خواب اتفاق افتاده بوده است.

یعنی روح هنگام خواب از بدن جدا شده و قبل از تو این صحنه را شکل داده که در ضمیر ناخودآگاهت ذخیره شده اما بعد از بیدار شدن معمولا اتفاقات خواب و عالم رویا در خاطر آدم نیست. وقتی در واقعیت با آن صحنه برخورد می کنیم یادآوری و تطابق اتفاق می افتد و این صحنه برایمان آشنا به نظر می رسد و حقیقتا چقدر حس قشنگ و زیبایی است.

اوج خاطره بازی یعنی وضعیت سفید... موافقید؟

دقیقا... فکر می کنم که دست کم بین سریال هایی که تلویزیون پخش کرده، وضعیت سفید اوج خاطره بازی است، چون برگی ورق خورده از تاریخ کشور ما است که بیشتر افرادی که در آن دهه زندگی کرده اند مثل پدربزرگ، مادربزرگ، عمو، عمه، خاله، دایی، پدر، مادر و حتی خود ما با اینکه آن زمان کم سن و سال بودیم، آن را لمس کرده اند. چه زمان پخش سریال چه بعد از آن تمام کسانی که پای سریال نشسته بودند، متفق القول از حس نوستالژیک و خاطره بودن این سریال حرف می زدند و هر کسی خودش و خاطراتش را در سکانس به سکانس سریال می دید.

مثلا خیلی ها به من اشاره می کردند که ما با ورق زدن آلبوممان عمو بهروز، عمه احترام، عمه محترم، دایی بهزاد و تک تک آن شخصیت ها را پیدا می کنیم. همه می گفتند ما هم چنین باغی داشتیم، چنین اتفاقی برایمان افتاد یا چنین مشکلاتی داشتیم، آن لباس را داشتم، همچین کاپشنی داشتم، یا مثلا دایی ام چنین ماشینی داشت.

دغدغه های زندگی همگی مان یکسان بود و عصاره ای از این احساسات قشنگ در آن سریال وجود داشت. از این بابت خدا را شکر می کنم که سهم کوچکی در آن سریال داشتم تا بتوانم حس خاطره انگیزی را برای تماشاگر زنده کنم.

به نظرتان وضعیت سفید جا برای دو و سه شدن داشت؟

بله. یادم می آید که در طرح اولیه، سریال قرار بود که در زمان خودش ادامه داشته باشد. اگر درست خاطرم باشد فیلمنامه اولیه ای که از سریال وضعیت سفید خوانده بودم اینگونه بود که بعد از اتفاق جنگ و به ثمر نرسیدن ازدواج امیر و شیرین، کات و جهشی به زمان حال داشته باشد. قرار بود که بازیگرها هم تغییر کنند. نقش امیر را یک آدم 30-40 ساله بازی کند. من گریم پیری داشته باشم.

همه این صحبت ها متعلق به اوایل کار بود ولی به دلایلی نشد و این کار را انجام ندادند و تصمیم گرفته شد که در همان زمان متوقف شود و از همان زمانی که کار کلید خورد تصمیم بر این شد که زمان حالی در کار نباشد؛ پس وقتی در فیلمنامه اولیه همچین حسی وجود داشته و روی کاغذ آمده و کارگردان و نویسنده به آن فکر کرده اند، قطعا پتانسیل اینکه ادامه پیدا کند را دارد؛ آن هم آدم های هنرمندی مثل حمید نعمت الله و هادی مقدم دوست مطمئنا باهوش تر و هنرمندتر از این هستند که بخواهند قصه ای را تعریف کنند که آینده اش را ندیده باشند و دیگر آینده ای برایش وجود نداشته باشد که بخواهند از آن حرف بزنند.

اما من معتقدم ساختن قسمت های 2 و 3 برای فیلم بهتر است تا سریال. احساس می کنم برای سریال از اول باید پیش بینی شود و با آغاز کار تا پایان را بی وقفه ادامه دهند حالا هر چند قسمت که می خواهد بشود چون بعد از گذشت زمان زیادی از فیلمبرداری و پخش، دوباره جمع کردن تمام عوامل قبلی دشوار است و کیفیت در همه جنبه ها افول می کند.

اگر قرار بر ساخت وضعیت سفید 2 باشد باز در نقش بهروز ظاهر می شوید؟


بله، چرا نه! چون یکی از بهترین و پررنگ ترین شخصیت های زندگی هنریم را با شخصیت بهروز و با آن سریال ایفا کرده و با آن شخصیت خودم را در ذهن مخاطب عزیز تثبیت کردم و درواقع به اعتبار ارزشمندی نزد مخاطبین و مردم عزیز رسیدم که مدیون آن سریال هستم و اگر امروزه برای انتخاب کار وسواس دارم و گزیده کاری می کنم و هر کاری را انجام نمی دهم به دلیل احترامی است که برای مخاطبانم قائلم.

دوست دارم کاری که انجام می دهم رو به جلو باشد و انتظاری که مخاطب از من دارد برآورده شود. این مهم احساس مسئولیت در برابر مخاطبین بوده و همیشه بر دوشم سنگینی می کند.

عارضم به خدمتتان که بهروز نقش خیلی خاطره انگیزی بود. 2 سال با او زندگی کردم و بعد از اتمامش هم دلم خیلی برایش تنگ می شد و مدت خیلی زیادی طول کشید تا توانستم از خودم جدا و فراموشش کنم. آنقدر در قالب نقش رفته بودم که مدت ها همان طور حرف می زدم. به دلیل این که بهروز هم تیپ بود هم شخصیت، مجبور بودم که صداسازی کنم که این صداسازی تا مدت ها همراه من بود تا بتوانم کم کم پرونده اش را ببندم و فراموشش کنم.

قطعا اگر چنین اتفاقی بیفتد با کمال میل می پذیرم و فکر می کنم که بهروز همیشه زندگی اش شیرین و جذاب است و من هم دوست دارم که بدانم در موقعیت های مختلف چه عکس العمل هایی نشان می دهد.

برای صداسازی شخصیت بهروز کلاس صداسازی رفتید؟


خیر... بدن، بیان و احساس از شاخه های بازیگری هستند. بازیگر به تناسب نقش بایستی آمادگی های لازم برای ایفای هرچه بهتر را داشته باشد. کاراکتر بهروز در چارچوب نقشی که برای من تعریف شده بود شخصیتی بسیار درون گرا و عشق آرتیست بازی و شومنی و علاقه مند به هنرپیشه ای که از قضا همنامش بود و خود را شبیه هنرپیشه های دوره خودش می دید و صحنه های زندگیش را روی صحنه تئاتر یا روی صحنه ای از یک فیلم بازیگر مورد علاقه اش احساس می کرد و با شکل گویشش سعی داشت خودش را به شخصیت مورد علاقه اش نزدیک کند.

دوبلور اکثر قهرمان های فیلم های آن دوران آقای چنگیز جلیلوند عزیز بودند و من سعی کردم که صدایم را به صدای ایشان نزدیک کنم.

برگردیم به بحث بازی... از بازی های مورد علاقه تان بگویید.

یک سری بازی ها هستند که در جرگه ورزش قرار می گیرند و با سلیقه و ذائقه آدم همخوانی دارند مثلا فوتبال؛ فوتبال از بچگی همیشه برایم خیلی جذاب بود. به قدری که اگر امکان فوتبال بازی در حیاط یا کوچه را نداشتم و داخل منزل هم بخاطر شیشه شکستن های فراوان پرونده ام سیاه بود و از توپ محروم باز از علاقه ام دست نمی کشیدم بلکه با جوراب توپ!

درست می کردم و فوتبالم با توپ جورابی براه بود. حالا هرقدر جوراب بیشتری پیدا می کردم به همان نسبت توپم بزرگتر می شد. معمولا توپی اندازه توپ هندبال درست می کردم و با خواهر و برادر فوتبال بازی می کردیم، البته چون جا هم زیاد بزرگ نبود قطعا در حد مثلا پنالتی زدن بود و یک دروازه بان می ایستاد، من پنالتی می زدم یا برعکس.

این عشق به فوتبال را هم از پدرم به ارث بردم که همیشه فوتبالی بودند و عشق فوتبال داشتند و فوتبال بازی می کردند و من هم همچنان همانطور عاشق فوتبال هستم.

حتی بخاطر دارم در دوران نوجوانی سر دوراهی قرار گرفتم که آیا فوتبال را ادامه دهم یا سمت بازیگری بورم که خب کفه ترازویم سمت بازیگری سنگین شد و در این مسیر ادامه دادم اما فوتبال را هم آنقدری بلدم که بخواهم حرفی برای گفتن داشته باشم.

خاطره ای از این عشق گرد بچگی، توپ ندارید؟


اتفاقا خاطره شیرینی از کودکی و توپ دارم. برای من دستگاه تلویزیون و آدم هایی که در تلویزیون تصویرشان پخش می شد اعم از مجری، بازیگر، یا کسی که اخبار می گفت یا فوتبالیست ها همگی برایم آدم های عجیبی بودند و آن جعبه واقعا برایم جادویی بود ک البته بعدها فهمیدم نامش جعبه جادویی است.

خیلی پشت جعبه تلویزیون را نگاه می کردم و روی خط ها و شیارهای باز که پشت تلویزیون بود دقیق می شدم و برایم سوال بود که این آدم ها چطور از این شیارها داخل تلویزیون رفته اند و خب واقعا هیچ چیز نمی دیدم و این همیشه برایم سوال بود و فکر می کردم آدم هایی که تلویزیون نشان می دهد خیلی آدم های ویژه ای هستند و آن عالم برایم به اندازه مریخ دست نیافتنی بود.

از آنجایی که عشق فوتبال داشتم توپی که در زمین های چمن بزرگ می دیدم برایم استثنایی بود. چهار پنج سالم بود به خاطر دارم که پدرم با دوستان و فامیل جمعه ها فوتبال بازی می کردند و پدرم کاپیتانشان بود. یک روز به من گفتند برایت چیزی خریدم و بعد توپ را نشانم دادند و من همان توپ چهل تکه ای که در تلویزیون دیده بودم روبرویم دیدم.

به قدری خوشحال شدم که فکر می کنم تا به الان هیچ وقت آن اندازه خوشحال نشده ام. آن توپ تا مدت ها همراهم بود تا پوسید و به عنوان یادگاری نگهش داشتم. آن توپ به قدری برایم شیرین بود که در آغوشم می گرفتم و می خوابیدم. چون چرب و چرم و خیلی تمیز بود روی زمین گذاشته و می چرخاندمش، بعد می دیدم که کرک فرش را به خودش جذب کرده، پاکش می کردم و باز می چرخاندم و باز کرک... و ساعت ها این کار تکرار می شد.

پس در مبحث بازی چیزی جز توپ بازی مورد علاقه تان نبوده است.

چرا اتفاقا خیلی بازی ها بود مثلا کارت بازی، که با همان کارت ها هزار و یک مدل بازی دیگر اختراع می کردیم مثل برگرداندن کارت ها با ضرب کف دست یا جمع کردن کارت های رنگ لباس، یا مثلا تیله بازی.

یادم می آید که محفظه تیله هایمان جوراب بود. تیله ها را داخل جورابی می ریختیم، سنگین می شد، بعد گره می زدیم و مثلا اندوخته مان 50 عدد تیله می شد. بعد به امید اینکه بخوابیم و فردا روز خوبی داشته باشیم و خوش شانس باشیم و بتوانیم این تیله ها را به 100 برسانیم شب را می گذراندیم. بعد باز فردا سراغ رقابت و بازی می رفتیم و گنج جورابی مان مدام پر و خالی می شد.

از دیگر بازی ها تشتک بازی و بیخ دیواری بود که بیخ دیواری را در دو مدل با و بدون توپ انجام می دادیم.

این روزها زمانی را به بازی مثلا بازی های کامپیوتری اختصاص می دهید؟

من خوشبختانه از کودکی علاقه زیادی به بازی های کامپیوتری نداشتم، دلیلش را هم نمی دانم! البته بازی هواپیما بالا را در آتاری خیلی دوست داشتم که اخیرا اپلیکیشن این بازی را پیدا و دانلود کردم که برایم بسیار هم خاطره انگیز بود اما حقیقتا صفای آتاری و دسته خلبانی را ندارد.

گمان می کردیم که هرقدر بیشتر به دسته رو به جلو فشار بیاوریم هواپیما تندتر حرکت می کند، بعد که بخاطر این فشارها می شکست باید شاسی داخلش را که گران هم بود می خریدیدم پس با ترفندی خودکار بیک را ذوب می کردیم و سر جای دسته می چسباندیم و تبدیل به دسته می شد.

قبول دارید چون راحت چیزی را نمی توانستیم جایگزین چیزی که خراب شده بکنیم خلاق تر از بچه های امروز بودیم؟

دقیقا. من مدادم را تا به یک سانتی متری نمی رسید دور نمی انداختم چون ترفندهای مختلفی برای استفاده داشتم. در خودکار بیک را انتهای مداد کوتاه شده قرار می دادم کمی بلندتر می شد. از این کارها زیاد می کردیم ولی امروز روز نمی دانم چه تغییراتی ایجاد شده که خبری از آن اتفاقات در بچه های الان نیست.

رفیق بازی... چقدر رفیق بازید؟

تا حدی که آسیبی نه به خودم نه به رفیقم بزنم. اما تا جایی که بتوانم رفیق باز هستم؛ البته تعریف از خود نباشد این را باید از رفقایم بپرسید اما فکر می کنم که با معرفت باشم در دوستی و رفاقت اما به حد و اندازه همیشه معتقدم.

موبایل باز، ماشین باز چطور؟

موبایل باز و ماشین باز نه! نه اینکه بگویم حتما باید به جایگاهی برسم که چنین ماشینی داشته باشم نه. نه اینکه از ماشین های خیلی حرفه ای و مدل بالا یا موبایل خیلی عجیب و غربی و حرفه ای بدم بیاید، اما اعتقادی به اینکه من جایگاهم می طلبد که باید این مدل ماشین یا موبایل را داشته باشم نه، واقعا به این فکر نمی کنم.

چیزی که نیازم را برطرف کند برایم کافی است و قانعم می کند. واقعا اینکه دنبال چیز عجیب غریبی باشم نه. من موبایل را در حد تلفن زدن و عکاسی در صورت نبود دوربین برای ثبت لحظه و استفاده از امکانات مرسوم دوست دارم نه مثل موبایل های برخی دوستان برای آب جوش درست کردن و بچه عوض کردن!

برندباز چطور؟

برندباز به صورت خیلی درگیر نه ولی از برندهای معروف استقبال می کنم. بیش از اینکه به برند کالای مصرفی شخصی ام فکر کنم به این فکر می کنم که این لباس یا این عینک یا این ساعت مناسب من هست؟ با فرهنگ من همخوانی دارد؟ و همزمان با همه این شرایطی که در نظر دارم آیا نیاز من را برطرف می کند و آیا در عین سادگی شیک هم هست؟ قشنگ و وزین هم هست؟ به این موارد بیشتر دقت می کنم تا اینکه بگویم حتما باید فلان برند باشد حالا هر چه باشد، نه اینطور نیست.

بازی زندگی...


خیلی سوال کلی و سختی است. من بازیگرم اما در زندگی واقعی کمتر شده بازیگری کنم. حقیقت این است که زندگی بازی و آدم ها بازیگران این بازیند و این را نمی شود منکر شد اما بازی ای که جلوی دوربین انجام می دهم در زندگی واقعی ام نمی توانم انجام دهم و حقیقت و تلخی های زندگی را نادیده بگیرم یا به روی شیرینی هایش چشمانم را ببندم.

مطمئنا زندگی سردی گرمی و پستی بلندی دارد، تنها چیزی که برایم بسیار مهم است این است که تا زمانی که هستم بتوانم از استعداد و توانایی و موهبتی که خدا در اختیارم قرار داده نهایت استفاده را بکنم و برای کشورم در عرصه فرهنگ و هنر افتخارآفرین باشم و در این بازی به ماندگاری و انسان بودن و ماندن فکر می کنم. در این راستا تلاش می کنم و امیدوارم که تا ابد بر سر این اعتقاد بمانم.

و کلام آخر...

سپاس از گفت و گوی خوبتان. امیدوارم که کسانی که می خوانند لذت ببرند.

ماهنامه زیر و بم

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
چراغ قوه پلیس
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 235
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 2
  • بازدید امروز : 31
  • باردید دیروز : 2
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 33
  • بازدید ماه : 92
  • بازدید سال : 412
  • بازدید کلی : 25,813